تبليغاتX
آبان

آبان
لحظه ها خاطره اند زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست........ 
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کبن

پی نوشت

وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند

 

[ چهارشنبه 1390/11/05 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ سمیرا ]

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی....خیلی

 گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است

 و

آنانکه تجربه‌هاي گذشته را به خاطر نمي‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- وقتي به چيزي مي‌رسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشته‌اي....

[ جمعه 1390/10/09 ] [ 11:31 بعد از ظهر ] [ سمیرا ]

یادمان باشد که:


همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود"

کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم"

قدری احساسات پشت " به من چه اصلا"

مقداری خرد پشت " چه میدونم"

و اندکی درد پشت " اشکال نداره"

وجود دارد...

فراموش شدنی نیستند آنها که با خط مهر بر قلبمان حک شده اند حتی اگر دورند.

[ یکشنبه 1390/09/06 ] [ 4:57 بعد از ظهر ] [ سمیرا ]
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟ پسر جواب داد:من میزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی . . . به سلامتیه همه پدرها
[ دوشنبه 1390/08/16 ] [ 9:12 بعد از ظهر ] [ سمیرا ]

اصالت یا تربیت...؟؟؟؟؟؟

در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید :در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچارشاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند ! درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهميت " تربیت " است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما رامی پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروزوامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربيت وممارست وتمرین زیاد انجام می شودولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .لذا شیخ فکورانه به خانه رفت . او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کارشد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد....... فردا اوباز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیرلب برای شیخ رجزمی خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِگربه موش گرفتن است گرچه" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !
يادت باشد با " تربيت" ميتوان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را ديد به اصل و ” اصالت " خود بر مي گردد و شير ِ نا اهل وناآرام و درنده مي شود

 

[ دوشنبه 1390/08/09 ] [ 0:1 قبل از ظهر ] [ سمیرا ]

 

فقیر به دنبال شادی ثروتمند

و پولدار به دنبال آرامش زندگی فقیر است

کودک به دنبال آزادی بزرگتر

و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است

پیر به دنبال قدرت جوان

وجوان در پی تجربه سالمند است

آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت

 و آنان که مانده اند در رویای رفتن

خدا یا کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که:

هیچکس به مقصد خود نمی رسد ؟

[ یکشنبه 1390/08/01 ] [ 6:11 بعد از ظهر ] [ سمیرا ]

خدایا اگر من به تو بد کردم، تو را بنده ای دیگر بسیار است. اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟

خدایا حالا می فهمم بنده اگر تدبیرکند بازهم محتاج تقدیر خداست...

 

[ دوشنبه 1390/07/18 ] [ 6:11 بعد از ظهر ] [ سمیرا ]

خدایا  خیلی خیلی خوشحالم مرسی که دعاهامو بی جواب نذاشتی....

تا به حال برایت پیش آمده که احساس کنی خدا بیشتر از آنچه حقت بوده، به تو چیزی داده؟

 یا حس کنی آنچه نصیبت شده، جواب آن کار خوبی است که قبلاً انجام دادهای؟

اما چقدر بیشتر از یک جواب ساده و یک پاداش معمولی است 

 

بعضی مردم اغلب ، بی انصاف ، بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش ..... اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش ... اگر درستگار باشی فریبت می دهند ولی درستگار باش .... نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش ... بهترین های خودت را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

 ................................................................................................

پی نوشت خیلی بی ربط: خانم پروندتون چه رنگی بود ؟

من: فکرکنم نارنجی

پس ما یک دور کامل فقط پرونده های نارنجی رو میگردیم....

حالا که پرونده پیدا شد رنگش سبز بود نه نارنجی ..لحظه ی خیلی جالبی بود...

دارم میرم دانشگاه قبلیم وای که چقدر خوشحالمبدون کنکور قبول شدم

[ دوشنبه 1390/07/11 ] [ 3:50 بعد از ظهر ] [ سمیرا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان.
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس