تبليغاتX
آبان

آبان

لحظه ها خاطره اند زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست........
 

                                                            

     فاصله را تو يادم 

وقتي با لبخند  دور شدي از من
 عکاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد
                              تو در عکس نيستي
                                            فاصله يعني تو...

+نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت1:38 قبل از ظهرتوسط سمیرا |
...سیب....

 

 تو به من خندیدی

  و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دو ید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت

(حمید مصدق)

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت2:43 قبل از ظهرتوسط سمیرا |
...اشک و دستمال کاغذی...
 دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

(از نور و نار)

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت3:48 بعد از ظهرتوسط سمیرا |