زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجههاشو سیر کنه،
گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجههاش میخوردند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچههاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی، خوب شد مرد، راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما ...
خورشید به من بتاب و تطهیرم کن چون آیینه ها بشکن و تکثیرم کن
یک بار سر سفره ی لطف و کرمت بنشانم و یک عمر نمک گیرم کن
(اینو نوشتم که سفر مشهدم رو هیچوقت فراموش نکنم...)
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ ساعت ۱۱:۵۹ ب.ظ توسط سمیرا
|